تبليغاتX
قصر یخی

قصر یخی

دل نوشته ها

 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

من را انتخاب کرد ...

دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...


به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !

...
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر
 
بود ...

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای
 
 ، نه عصای پیر مردی ...
 
خشک شدم ..


---

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !

ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن
 
، خشک می شود !!!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:7 توسط rahgozar| |

قبل از آنکه جنازه ام را به خاک بسپارند


وصیت میکنم روی سنگ قبرم بنویسند:


" چقدر گفتم من بی تو میمیرم "

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:32 توسط rahgozar| |

عشق یعنی به کسی اختیار بدی که نابودت کنه

اما اعتماد کنی که این کارو نمی کنه ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:29 توسط rahgozar| |

 
غفلت کرده‌ای مادر !

پشتِ یک قلبِ عاشق

فرزندت آرام آرام می‌‌میرد

و تو فراموش کردن را

به من نیاموختی

...
مادر !

به من بیاموز چگونه دوست نداشته باشم کسی‌ را که دوستم ندارد؟

مرا دریاب مادر !

خالی‌ِ لحظه‌هایِ من پر از اندوهی ژرف است

که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می‌کند

مادر !

از ضربانِ قلبِ من بگیر این غمِ کشنده را

من آرام آرام می‌میرم


 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:15 توسط rahgozar| |

هیچ کس نفهمید

 

خندیدم / با طعم گریه

 

سکوت کردم / با خواب فریاد

...

ایستادم / با کمری شکسته

 

فراموش شدم / با قلبی خسته

 

هیچ کس نفهمید

 

سیگار کشیدم برای تسکین درد

 

درد کشیدم برای ترک سیگار

 

دچار اعتیاد به احتیاط شدم

 

منجر به خود کشی شدم

 

هیچ کس نفهمید

 

خانه ام را آب برد / در میان خواب ها

 

روزگارم را ملخ زد / میان مزرعه ها

 

شادی ام طعم شور گریه گرفت

 

هیچ کس نفهمید

 

سکوت ام را / سردی ام را / غرورم را

 

پشت کردم به مردم / برای مردن

 

سنگ شدم در دلها / به جرم بودن

 

و چه ساده / مردم خندیدند و پرسیدند

 

آی دیوانه دردت چیست

 

بی آنکه / هیچ کس بفهمد

 

درد من / همین مردم اند ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:2 توسط rahgozar| |

اولین بار بود که میخواستم امتحانش کنم

میترسیدم

انگشتام از  لمس کردنش وحشت داشت

اما بالاخره گذاشتم بین انگشتام و روشنش کردم

پک اول پک دوم...

سرم...

خدایااااااااااااااااااااااااا خودت کمکم کن

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:10 توسط rahgozar| |

چقدر تازگی دارد برایم ، روزهایی که به امید آمدن کسی دلخوش نیستم !

و شبهایی که از نیامدنش دلگیر نمی شوم !

.... بی کسی هم عالمی دارد ... !!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:54 توسط rahgozar| |

 
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند.....!

همراه کسانی بودم که ...
همراهم نبودن.....!

وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم...!

 
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصدشکستن دل آنها را نداشتم....!

 
و تو چه دانی که عشق چیست.....؟

عشق .....:

سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوتی است در برابر همه اینها....!


 
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:29 توسط rahgozar| |

گاه برای ساختن باید ویران کرد

 

گاه برای داشتن باید گذشت

 

و زمانی در اوج تمنا باید نخواست...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:2 توسط rahgozar| |

حالا که نیــستی

 

شـ ـ ـ ـ ـایــد.....

 

شاید اصلا ماجرا فرق دارد!

 

که "بودن" در تحقق وجود نیستــــ....

 

انگـ ـ ـ ـ ـ ـ ـار.....

 

انگار در چیز دیگری....

...

 

بگذار یک جور دیگر بگویم

 

حالا که نیستم! 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:32 توسط rahgozar| |

Design By : Night Melody